هنر از دست رفته داستان گویی

داستان مرزهای واقعیت را روشن می‌کند

چرا سونتاگ معتقد است؛ داستان واقعی، داستان نوشته شده است؟ / نگاهی به گفت و گوی سوزان سونتاگ و جان برجر

کسی که بخواهد دروغ بگوید باید بتواند راست را رعایت کند. دروغ‌گویی راست جلوه دادن اتفاقی است که رخ نداده اما می‌توانست رخ دهد. رخ دادن تنها تحقق است و آنچه محقق نشده به انضمام، در آنچه رخ داده است نهفته می‌ماند. از این جهت می‌توان گفت دروغ و شایعه برانگیختن امکانات متعدد واقعیّت و تفسیر دیگر آن‌اند و نیز در خود واقعیّت امکان می‌یابند. اما ساختن شایعه تنها به لطف نسبتی معنادار با واقعیت ممکن است و نهایتاً باید به یاد داشت که این واقعیّت است که در بطن خود به شایعه پا می‌دهد. همین‌که می‌توان درباره واقعیّت دروغ گفت، به ما می‌‌گوید که هر اتفاق واقعی تمام اتفاقات ممکن دیگر را و بنابراین امکان دروغ و شایعه را در خود نهفته دارد.
داستان‌گویی نیز به‌وجهی از سنخ شایعه‌پراکنی است. داستان چه حقیقتاً رخ داده باشد چه نه، همین‌که نوشته می‌شود طرز شایعه به خود می‌گیرد. وقتی با داستان بر صحنه کاغذ مواجه می‌شویم، اینکه حقیقی است یا صرفاً زاده ذهن نویسنده اهمیت خود را از دست می‌دهد. داستان اگر گزارش یک واقعه حقیقی باشد مانند یک روزنامه محلی فقط با مردمِ پیرامون همان واقعه اصطکاک خواهد داشت و اگر بخواهد با تمام انسان‌ها روبرو باشد، باید بتواند داستان خود را، حاکی از هر واقعه‌ای که هست، به یک جهان تبدیل کند. داستان‌های خوب، هرجا که نوشته شده باشند، باید مخاطب خود را، هرجا که باشد، در سرنوشت خود شریک کنند. این شراکت شاید به مدد آزادی دوسویه‌ای باشد که به تعبیر سارتر خود داستان برای نویسنده و خواننده فراهم می‌کند: آزادی در خلق دوباره جهان و نقش داشتن در آن. شراکت خواننده با خود داستان صورت می‌گیرد نه با رویدادی که داستان حاکی از آن است: خود داستان است که دعوت از خواننده را، حتی در رمان‌های علمی و تخیلی، ممکن می‌کند. می‌توان این مسئله را به پرسشی ماهوی در باب داستان تبدیل کرد و پرسید که چگونه است که داستان حتی اگر رویدادی حقیقی را به روایت نشسته باشد، باز مستقل از آن می‌ماند و نیز چگونه است که داستان در هر صورتی از خود دروغ است؟ شاید بتوان گفت که مسئله، مسئله نوشته شدن است. نوشته شدن مسئولیتی را به نویسنده یادآور می‌شود که الزامِ واقعیت برای رخ دادن نیست. واقعیت فارغ از آنچه در داستان رعایت می‌شود رخ می‌دهد اما نویسنده باید بتواند در شرح واقعیت، آن را به یک خبر منحصربه‌فرد تبدیل کند، خبری که جهان نویسنده و خواننده‌اش را متأثر می‌کند؛ او تعبیر تازه‌ای از جهان را به‌دست می‌دهد و این‌همه به مدد نوشتن ممکن می‌شود. نوشتن، داستان‌گویی را به فعلی هنرمندانه تبدیل می‌کند. بارت در «درجه صفر نوشتار» امکان هنرمندی در نوشتن رمان را روی دوش زمان گذشته ساده می‌گذارد: «گذشته ساده که حالتی دوپهلو میان زمان‌مندی و علیّت است، سیر رویدادها را در بر دارد، یعنی همان معقولیت گزارش را.» معقولیت داستان، همان راست‌نما بودن آن است که با توسل به زمان گذشته ساده ممکن می‌شود و این همان نسبت معناداری است که نویسنده هنرمندانه با واقعیّت برقرار می‌کند، نسبتی که اگرچه به نوعی دروغ‌گویی می‌انجامد، می‌تواند جان واقعیّت را روی دایره بریزد. اما این تنها وجهی از هنرمندانه بودن داستان‌نویسی است. وجه دیگر آن را می‌توان با اشاره به تأکید سونتاگ در گفتگو با جان برجر نشان داد، وقتی او به امکاناتی که جزئیات برای نویسنده فراهم می‌کند اشاره می‌کند: جزئیاتی که داستان از طریق آنها فهمیده می‌شود اگرچه گاه غیر ضروری و غیر منتظره هستند. جزئیات واقعیت را از یک رخداد متمایز می‌کند. نویسنده با انتخاب هوشمندانه جزئیات و سپس با شرح ظریف آنها مختصات جهان داستان را تعیین می‌کند، ما را در آن مختصات قرار می‌دهد و رفته رفته طبق همان مختصات به پایان داستان رهنمون می‌کند. مثلاً شرح زاویه دست شخصیت داستان در هنگام نگاه کردن به ساعت یا توصیف صدای دختری در پاسخ به مادرش، بسیار مهم‌تر است از آنچه در پایان رخ خواهد داد. رخداد هرچند هولناک یا بزرگ باشد تنها پایان آن است که به گوش ما می‌رسد، حال آن‌که این پایان، همان‌طور که جان برجر می‌گوید تازه آغاز نوشته شدن داستان است. در گفت‌وگوی سوزان سونتاگ و جان برجر، دو نویسنده، یک سخن را به دو روش بازگو می‌کنند. سخن گفتن سونتاگ از جزئیات و اشاره جان برجر به «پایان» درواقع یک سخن‌اند و چیزی درباره موقعیت داستان و امر داستانی می‌گویند.
داستان در نوشته شدنش داستان می‌شود یا به‌قول سونتاگ هنرمندانه می‌شود. سونتاگ در جای دیگری از همین مصاحبه می‌گوید «نوشتن خود داستان را متفاوت می‌کند.» شاید بتوان اینگونه توضیح داد که نوشتن، با فراهم کردن امکاناتی که دو مورد از آن‌ها در بند پیشین شرح شد، مرزهای هنرمندی را در داستان‌گویی به نحوی که در دوره معاصر شاهد آن هستیم می‌گسترد و قاطعانه تعیین می‌کند. البته سونتاگ جسورانه پا را فراتر می‌گذارد و می‌گوید «این‌گونه نیست که جهان پر از داستان‌ها باشد بلکه داستان تنها در ادبیات وجود دارد.» شاید بشود قالب‌های دیگر داستان‌گویی چون فیلم و نمایش رادیویی را بدیلی برای گونه نوشتاری داستان دانست اما یکُم می‌توان توضیح داد که آن‌ها هم به‌شکلی نظری و قابل توضیح تحت سیطره رمان هستند و دوم باید به مسئولیتی که مشخصاً صحنه کاغذ بر دوش نویسنده می‌گذارد توجه کرد. این مسئولیت جنس دروغِ اثر هنری (در اینجا رمان) را از دروغِ شایعه متمایز می‌کند. شایعه اگرچه از واقعیّت نیرو می‌گیرد اما در دم به آن خیانت می‌کند آنگاه که خود را یکسره به‌جای واقعیت جا می‌زند و می‌گوید واقعیّت جز این نمی‌توانست باشد. داستان اما امر واقعی را به امر داستانی تبدیل می‌کند. امر داستانی همان‌طورکه گفته شد چگونه‌ شکل‌گیری امر واقعی را با قرار دادن آن در سیر علت و معلولی مشخص و انتخاب دقیق جزئیات صحنه شرح می‌دهد تا موقعیّتش از پس نمایش وجه دراماتیکش معیّن شود. در داستان رخدادها دیگر تنها یک رخداد نیستند که پایانی دارند و سرانجامی بلکه ‌آن‌چیزی هستند که نحوه شکل‌گیری و نحوه بودنش تمام بدنه داستان است. از این حیث می‌توان گفت بر خلاف شایعه، دروغِ اثر داستانیْ صادقانه است و به بارور شدن واقعیت می‌انجامد چراکه حدود خیال‌پردازی درباره واقعیت و مزر‌های آن را روشن می‌کند و می‌گوید که واقعیّت چگونه هست می‌شود آنهم در شرایطی که «ما دچار بحران خیال‌پردازی شده‌ایم و نسبت به گذشته آزادی کمتری داریم.»[۱] با همین چگونگی است که هر داستان می‌تواند واقعیّت را و جهان را یکبار دیگر به ما معرفی کند و با دعوت ما به شراکت در خود، حدود حضور انسان در جهان را نشان دهد. تقویّت داستان و امر داستانی می‌تواند بی‌آنکه مستبدانه خیال را در سیطره خود درآورد آن را ببالاند و به واقعیّت متصل کند. شاید این‌گونه بتوان گفت: «داستان می‌تواند ما را از بیهودگی نجات ‌دهد.»[۲]

۱. سوزان سونتاگ، از همین گفتگو.
۲. جان برجر، از همین گفتگو.

همچنین ببینید:
گفت‌و‌گوی جان برجر و سوزان سونتاگ درباره داستان