درباره کتاب اخیر دکتر سیدحمید طالب زاده

فلسفه، معاصرتی است که خود را می‌اندیشد

گزیده‌ای از پیش‌گفتار کتاب «گفت‌وگویی میان هگل و فیلسوفان اسلامی»

کتاب «گفت‌وگویی میان هگل و فیلسوفان اسلامی؛ صیرورت، دیالکتیک و ایده‌آلیسم»، تازه‌ترین نوشتۀ دکتر سیدحمید طالب‌زاده است که در چهار بخش می‌کوشد زمان‌اندیش باشد، به زمان بیندیشد و راهی برای تفکر در این زمانه بگشاید. بخش اول در دو فصل صیرورت نزد یونانیان و صیرورت در فلسفۀ اسلامی به پیشینۀ بحث از صیروت می‌پردازد. بخش دوم کتاب، هگل و صیرورت نام گرفته و استنتاج مقولات اساسی را در سه دستۀ وجود و عدم و صیرورت پوشش می‌دهد. بخش سوم کتاب رو به سوی ایده‌آلیسم می‌گرداند و فصل‌های ایده‌آلیسم ظنی، ایده‌آلیسم تجربی، ایده به‌منزلۀ معمار و ایده‌آلیسم مطلق را دربرمی‌گیرد. دیالکتیک، نام بخش پایانی کتاب است که با نام‌های نگرشی متفاوت، حمل بنیادین، قدرت مهارناپذیر سلب، ایده به‌منزلۀ ارگانیسم و جمال و جلال فصل‌بندی شده است. گفتنی است کتاب «گفت‌وگویی میان هگل و فیلسوفان اسلامی»، به‌کوشش نشر هرمس در سال ۱۳۹۶ نشر یافت.

علوم، اعتبار خود را مرهون عینیت موضوع خود هستند. موضوعات علوم عناوینی هستند که در شبکه‌ای درهم‌تنیده از گزاره‌های آزمون‌پذیر یا معادلات ریاضی محاسبه‌پذیر، زمینه‌ای گسترده فراهم می‌آورند و پژوهندگان را به آزمون صدق یافته‌های خود دعوت می‌کنند. علوم بدین راه منزلتی عام و شایسته به خود اختصاص می‌دهند و اهمیت و تاثیر خود را در زندگانی مردمان در روندی بالنده تثبیت می‌نمایند.
اما فلسفه از چنین بخت‌واقبالی برخوردار نبوده و نیست. فلسفه باید نوبه‌نو از چیستی خود پرسش کند و خود را به بوتۀ نقادی بسپارد. خود را وارسی مجدد کند و ببیند آیا هنوز زنده است و رمقی برای او مانده است یا از نفس افتاده و لازم است تجدید قوا کند و راه‌های تازه‌ای فراروی خود بگشاید و به جریان روزمرۀ زندگانی آدمی جانی تازه ببخشد.
شلینگ می‌گوید فلسفه در ذات خود چیزی غیر از آنامْنِسیس(یادآوری) نزد افلاطون نیست. آن‌چه در فلسفه رخ می‌دهد تقریبا همانند رابطه‌ای است که میان شاگرد و استاد در محاورات سقراطی ملاحظه می‌کنیم. شاگرد در این گفت‌وگو، واقعیت‌ها را به یاد می‌آورد. بنابراین:
«فعالیت من سوبژکتیو، یعنی من فلسفه‌ورز، عبارت است از این‌که به خود من ابژکتیو کمک می‌کند تا به آن‌چه در آن وضع شده است، دانا و آگاه شود و سرانجام بدین راه آن را به شناخت کامل خودش منتهی کند».(Schelling, 1994, 106)
شلینگ توجه می‌دهد که فلسفه چیزی را که در من ابژکتیو یا جهان آفاقی پدیدار شده است در من سوبژکتیو یا جهان انفسی به خودآگاهی می‌رساند و آن را یادآوری می‌کند و این به گسترش جهان آفاقی مدد می‌رساند. هگل نیز فلسفه را به جغد مینروا تشبیه می‌کند که تنها با آغاز تاریکی به پرواز درمی‌آید. مقصود هگل این است که آن‌چه در ابعاد سیاسی و اقتصادی و فرهنگی در دورۀ جدید تحقق می‌یابد، به‌نحو عقلانی در فلسفه صورت‌بندی می‌شود.
فلسفه، معاصرتی است که خود را می‌اندیشد و به خود آگاه می‌شود. طبعا چنین صورت یک‌پارچۀ عقلانی، مؤخر از آن وقایع ظاهر می‌شود تا آن معاصرت را بازاندیشی کند؛ بنابراین فلسفه ربطی ناگسستنی با زندگانی دارد. زندگانی را می‌فهمد و آن را در هیئت مفاهیم مضبوط عرضه می‌کند تا زندگانی به خویش آگاه شود و به امکاناتی که در آفاق آینده برایش گشوده می‌شود بیندیشد. فلسفه اگر ربط خود را با زندگانی از دست بدهد، دیگر با آینده سروکاری ندارد و در این حال، بیشتر به مرور دستاورد گذشتگان اشتغال می‌ورزد و از میراث آن‌ها چون گنج‌های شایگان، پاسداری می‌کند. فلسفه با این وصف، دیگر جریانی مواج از تفکر و نوآوری و حیات نیست، بلکه به علمی ساخته‌وپرداخته تبدیل می‌شود. علمی که باید آن را با صرف زمانی طولانی از عمر خود بیاموزیم، مسائل آن را بفهمیم و استدلال‌هایی را که در حل آن مسائل اقامه شده است، همراه با مناقشات و دفع آن‌ مناقشات فراگیریم. این‌جاست که فلسفه دوباره باید خود را وارسی کند و به تجدید حیات خود بیندیشد.
فلسفۀ اسلامی، ارمغان هزارسال فعالیت فکری اندیشمندان بزرگی است که هر یک به‌نوبۀ خود به فلسفه جانی تازه بخشیدند و آن را با روزگار خود پیوند دادند. اکنون و در روزگار حاضر نیز که فلسفۀ اسلامی در سودای حضور در عرصۀ جهانی است، اگر خواستار آن باشد تا به آینده بیندیشد، به علم از منظر دینی فکر کند، به قصد تحول در علوم انسانی بنگرد و به بحث از فرهنگ و تکنولوژی و سیاست‌گذاری بپردازد، لازم است پیش از پرداختن به مسائل روزگار حاضر، به نفس معاصرت بیندیشد.
اندیشه‌ای که ماده و صورت خود را تام‌وتمام می‌انگارد، به افکار مغایر با خود به دیدۀ شبهاتی می‌نگرد که باید به آن‌ها پاسخ گفت تا مرتفع شوند. چنین نگاهی فاقد روح معاصرت است بلکه از درون اعصار و قرون به همه چیز می‌نگرد و تکلیف آینده برایش از قبل روشن است. اندیشه اما چگونه معاصرت می‌یابد و می‌تواند به مسائل زندگانی و روزگار خود اهتمام ورزد؟ اندیشه تا زمانی که خود را بشرط‌لا اعتبار می‌کند و حصاری آهنین در اطراف خود برپا می‌سازد تا غباری بر دامن آن ننشیند، نمی‌تواند معاصرت را تجربه کند. معاصرت، هم‌زمانی نجومی نیست، بلکه هم‌زمانی تاریخی و گشودگی فهم به جانب امکان‌هایی است که در جهان به‌ظهور درمی‌آید. معاصرت، ملازمت دارد با فهم نسبت‌هایی که با بودن در این جهان رقم خورده است. اندیشه آن‌گاه که خود را لابشرط اعتبار کند و خود را در نسبت با جهان حاضر و مقتضیات بودن در جهان لحاظ کند، گشودگی یافته و اندیشه‌های دیگر را به‌مثابه امکاناتی می‌فهمد که بسا او را به افق‌هایی برتر از آن‌چه دارد بشارت دهند. اندیشه‌ای که درب‌ها را به روی خود می‌گشاید، از باب گفت‌وگو درمی‌آید و به جانب اندیشه‌های دیگر متمایل می‌شود. می‌کوشد تا در این گفت‌وگو، خود و دیگری را بیازماید و قلمروی تازه‌ای از امکانات را کشف کند. این قلمروی امکانات، درست در همان «میان» جای دارد و همان ناگفته‌هایی است که در فضای گفت‌وگوی اندیشه‌ها به بیان می‌آید. خصلت ابهام زبان به‌یاری گفت‌وگو می‌شتابد و پرده‌های نوینی از غنای زبان و مفهوم را نمایان می‌سازد.
این نوشته می‌کوشد تا باب تازه‌ای برای گفت‌وگو میان فیلسوفان اسلامی و هگل، فیلسوف شهیر عصر جدید بگشاید… گفت‌وگوی فیلسوفان اسلامی با هگل، به‌معنای درست کلمه، آزمون معاصرت فلسفۀ اسلامی و مواجهۀ با اندیشۀ غربی است که هگل نمایندۀ تام‌الاختیار آن است. این نوشته در صدد تطبیق میان آرای هگل و فیلسوفان اسلامی نیست. در این نوشته، رأی هیچ فیلسوفی بر دیگری تحمیل نمی‌شود. بنای این نوشته، تفسیر آرای هگل برحسب آرای فیلسوفان اسلامی نیست. همچنین مقصود از این نوشته، نقد آرای فیلسوفان اسلامی در سایۀ اندیشۀ هگل نیست. این نوشته‌ای در «میان» است. می‌کوشد تا به معاصرت بیندیشد و راهی برای تفکر جست‌وجو کند؛ این راه البته بدون استمداد از اندیشمندان بزرگ میسر نیست.

در این‌باره ببینید: آزمون معاصرت فلسفه اسلامی