علیه نقد محتوایی سیدباقر نبوی

علیه نقد محتوایی

بحران نقد محتواییِ سینما حاصل بی‌عنایتی ما به سینماست

پیش از شروع: حاصل کار تربیت نیروهای جبهه نقد محتوایی به نتیجه رسیده است. این روزها در ده‌ها تریبون و رسانه‌ی متنوعی که راه افتاده می‌توانید حاصل تلاش برای تصرف سینما به نفع ایدئولوژی را ببینید. سخن گفتن از سینما، با تمام سختی‌اش برای این دوستان به آسانی ممکن شده است. نه چندان تجربه و تاریخ داشتنی نیاز است و نه تفکر و سواد و پشت کاری. و شگفت اینکه چگونه نقد فیلم طی چند سال به آسان ترین کار جهان تبدیل شد؟ «علیه نقد محتوایی» چنانکه از نامش پیداست، درباره نقد محتوایی نوشته شده، و درباره نقد فیلم. تمام تلاش این نوشته در جهت نزدیک شدن به معنی نقد و فاصله گرفتن آن چیزی است که «نقد محتوایی» نامی شایسته برای آن است.

منتقد سینما اهل سلوک است. سلوک در دلِ سینما. جهان منتقد با سینما و در نسبت با آن ساخته می‌شود. سینما بدون نقد حاضر نمی‌شود. با نقد، فیلم دیدن از یک جذبه احساسی در لحظه عبور می‌کند و به سطح شعور و رشد می‌رسد. فیلم دیدن و فهمیدن برای منتقد مسئله فهم و اهل تامّل مثل یک جور دیدنِ عالم، و از پسِ آن اندیشیدن و زیستن است. به همین خاطر برای او، سینما عامل دیدن و رشد است. او با چشمِ سینما می‌بیند و می‌فهمد و محقَق می‌شود. به سینما هم پس می‌دهد، از همین‌جا، همه فیلم دیدن‌ها و چگونه نگریستن‌هایش موثر می‌شوند. مهم است منتقدِ سینما چه فیلم‌هایی را می‌پسندد و کدام‌ها را دوست ندارد. منتقد است که هویت مستقل خود را با سینما ساخته و پرورده و از اینجا به بعد جهان او در نقدهایش اهمیت می‌یابند.
منتقد با فیلم و جهانِ اثر نسبتی بی‌واسطه دارد. به همین خاطر، انبوه دانسته‌ها پیرامون فیلمساز، فیلم و اطلاعات فرامتنی دیگر که در اولین تماس با اثر، کاری با ما نمی‌کنند، ربطی به نوشتهِ او ندارند. منتقدِ فیلم در دیدار‌های بعدی خود با فیلم، رابطه‌اش را با اثر می‌کاود و احیانا از نو می‌سازد. نوشته‌هایی که پس از دیدن فیلم می‌آیند اگر از درون منتقد، و از ارتباط بی‌واسطه با جهان اثر باشند و جهان یکه او را بنمایانند امکان دارند نقد سینما باشند. غیر از این، بازگویی اطلاعات خارج از فیلم -حتی در باره همان فیلم- گفتن از سابقه فیلم‌ساز و فیلم‌های مشابه دیگر، و دست آخر، ارائه لیستِ مضامین، و پرده‌برداری از محتوایی که فیلم‌ساز در سر داشته، حتما مصداق نقدِ فیلم نیستند.
منتقدِ فیلم بر آن است تا تجربه‌اش را از اثر، هم در توجیه جهان خود، هم در توجیه – ستایش یا نفیِ – اثر با ما به اشتراک بگذارد. مخالفت منتقد با فیلمی، نسبت ما را با فیلم متحول می‌سازد. ممکن است فیلمِ بدی را که نسبت حقیقی با ما ندارد، دوست داشته باشیم و منتقد، آزادمان سازد. دفاع منتقد از فیلمی نیز، باید ما را اهل چیزی کند؛ اهل اینکه آن فیلم را جدی بگیریم و بدان متفکرانه بنگریم. فرایند دیدن و اندیشیدن به فیلم‌ها پس از خواندن نقد‌ها در طول زمان، برای مخاطب آموختنِ دیدن است و احتمالا زیستن.
منتقدی که نسبتی اصیل با فیلم نیافته است و درگیری برایش نیامده، متن می‌سازد و به زور حرفش را به فیلم تحمیل می‌کند. او حرفی را می‌گوید که به فیلم در نیامده، خارج از اثر است و برای مخاطب هیچ ندارد، او را اهل چیزی نمی‌کند، و از چیزی باز نمی‌دارد. در هنر ما با مفهوم و معنا سر و کار نداریم، بلکه پیش از هرچیز در پی اثر روحی‌روانی هستیم و پی‌گیری معنیِ حیات هستیم. به سینما، از پی معناگیری و درک مفاهیم عمیقه نمی‌رویم، بلکه لذت و تاثیر پذیری از اثر هنرمندانه و حتی فراغت از واقعیت ما را بدانجا می‌کشد. نوشته سینمایی نمی‌تواند خوب بودن و تاثیرگذاری فیلم را فرض بگیرد و از مفاهیم و معنا‌های به زعمِ نویسنده مستتر در فیلم، آغاز کند. که اگر این چنین باشد نسبت خود را با فیلم مشخص نساخته است. نسبت نویسنده با فیلم از تاثرات روحی و وجودی خود او باید آغاز شود و لاغیر. اگر در فیلم تاثیری هست، نوشتۀ سینمایی باید درباره آن باشد، یا دست‌کم از آنجا شروع کند، تا باورش کنیم و اگر خللی در این رابطه با اثر هست، نوشته مسئول توضیح آن است.
اما در این میان هستند کسانی که داعیه ورود از دریچه مضمون و یا محتوا به فیلم دارند. در اینجا باید پرسید: چگونه به تماشای فیلم، به نحوی می‌نشینند که خود را از بند تاثرات روحی‌روانی فیلم رها می‌کنند؟ چگونه از جریان درام آزادند، و متاثر از آن نمی‌شوند و می‌توانند همان ابتدا سراغ محتوای فیلم بروند؟ شاید دوپارگی که «نقد محتوایی» با آن روبروست، از اینجا آغاز می‌شود. نقد محتوایی ناچار از تکه‌تکه کردن اثر، فیلم را به دو ساحت فرم و محتوی تقسیم می‌کند تا ادعای پرداختن به محتوی کند. این گونه از فرم -سینما- خلاص می‌شود. سینما، زبانی است که با خود چیزهایی به همراه می‌ورد. به همین ترتیب غفلت از این حقیقت که سینما با خود، با روح و عالم خود، چیزی را می‌آورد منجر به اشتباهات فاحش در شناخت سینما -اثر سینمایی- می‌شود. از کوچکترین نتایجِ دیدنِ فیلم‌ها از پنجره محتوا، قضاوت غلط درباره فیلم هاست. بارها دیده‌ایم فیلم به کل در جهت دیگری بوده و از آن تفسیر به رأی ایدئولوژیک شده است.
نقدِ محتواییِ این چنین، پشتِ فیلم، به کمک فیلم‌هایِ بدِ فراموش شدنی می‌شتابد. حتی اگر علیه فیلم باشد ممکن است به جهان آن، و به آنچه رخ ننموده و هرگز در اثر محقق نشده نیز، اضافه کند. نقدِ محتوایی، از آن چیزی‌هایی که در اثر شکل یافته و به وجود آمده، و از به باور آمدنشان، شروع نمی‌کند، بلکه از اعتقاد و ایدئولوژی نویسنده، و از آنچه او دوست داشته در فیلم باشد، آغاز می‌کند و می‌گوید. بدین ترتیب تبدیل به کمکی نابجا، و بدلی به فیلم می‌شود. این نوع نقد، اجازه تفکر، همراهی هم دلانه و طبیعی با فیلم را از مخاطب می‌گیرد و به وی پیشنهاد می‌دهد انگاره‌های محتوایی نویسنده را در قبال فیلم، حجاب خود کند.
نقدِ محتوایی مخصوص دوران فیلم‌های محتوی زده است. فیلم‌هایی که بدون تجربه زیسته برآمده از توهم فیلم‌ساز، تمایلات نظری و عاریتی او می‌آیند. این فیلم‌ساز سخت نیازمند نقد و تفسیرهایی است که محتوای فیلمش او را از فرم بی‎وجود و کم‎اثرش دریابند و برای مخاطب برملا سازند. تفسیرهای اینچنین- بی آنکه عنایتی به سینما کنند- کمکی به فهم مخاطب از سینما و پرورش دیدگاه درست نمی‎کنند.
إقرار هم زمان نویسندۀ نقدِ محتوایی بر تاثیر و کشش فیلم، و اعلام موضع منفی در قبال محتوایِ فیلم که هم سو با اعتقاد نویسنده نیست، به مثابه قیام علیه خود -احساس و رابطه حقیقی وی نسبت به فیلم- است. شاید در پاسخ گفته شود فیلم‌های خوش ساختی هستند که حرف‌های غیر‌حقیقی و حتی ایدئولوژیک دارند. حرفی نیست! اما منتقد، در برابر فیلم، چاره‌ای جز بر ملا ساختن رابطه حقیقی‌اش با اثر ندارد و نمی‌تواند ریاکاری را تاب بیاورد. رابطه حقیقی ما با فیلم را، همان «اثر»ی مشخص می‌سازد که بر قلب -عمق وجودِمان- گذاشته و در طول زمان عیارش را مشخص ساخته.
نقدِ محتوایی ضد هنر عمل می‌کند و در مقابل تاثیر درگیرساز فیلم بر مخاطب حرفی نمی‌زند. نویسنده چنین نقدی چیزی از خود بر ملا نمی‌سازد و با ما در میان نمی‌گذارد. منتقدِ سینما اما، ذره‌ذره از خودش، در نقد‌هایش بر جای می‌گذارد و اینچنین عیار خود را عیان می‌سازد. بسیاری منتقدان پشت اطلاعات مفصل از فیلم‌هایی که دیده‌اند، یا کتاب‌هایی که خوانده‌اند پنهان می‌شوند تا پراکنده دلی -بی‌مسئلگی‌شان- معلوم نشود. شاید این را دریافته‌اند که؛ داشتن جهانکی، که هویت مستقل و کوچک خود را دریافته و -در نقد- باز می‌شناساند، بی‌تردید بهتر است از سالها دانش‌اندوزی بی‌هوده،که هویت نمی‌آفریند و استقلال نمی‌یابد.

  •  این مطلب بازنشری است از یادداشتی در شماره ۶۰ و ۶۱ مجله «سوره اندیشه»- تیر و مرداد ۹۱

 

دیدگاه بگذارید

Be the First to Comment!

avatar
wpDiscuz