محمدرضا قائمی‌نیک

ریشه تعارض علم و دین در تاریخ‌نگاری علم است

بررسی رویکرد دکتر مظفر اقبال به تاریخ‌نگاری علوم مسلمان‌ها؛ نگاه دکتر محمدرضا قائمی‌نیک به گفتار «پرسش از دین‌باری علم»

مسئلۀ پردامنه رابطۀ علم و دین از زوایای گوناگونی قابل بررسی و تحلیل است. اما یکی از زوایای مهم این مسئله و تعارضی که میان این دو به‌نظر عده‌ای رسیده است، نحوه نگاه ما به تاریخ علم است و در نحوه تاریخ‌نگاری علم ریشه دارد. دکتر مظفر اقبال به‌عنوان یکی از منتقدان تئوری «دوگانگی کتاب مقدس و کتاب طبیعت» در صدد است که نشان دهد چنین تعارضی دست‌کم در جهان اسلام نبوده است و توهم این تعارض، ریشه در نحوه تاریخ‌نگاری علم مسلمان‌ها دارد. دکتر محمدرضا قائمی‌نیک در این نوشته تلاش کرده است دیدگاه مظفر اقبال را در این زمینه، گزارش کند.

 

مقدمه

مظفر اقبال از آن دسته از مورخان علم است که احتراز از نگرش پوزیتویستی خام به علم تجربی، آن‌ها را به تاثیر پیش‌فرض‌های مختلف، خواه انسانی و خواه طبیعی در شکل‌گیری علوم بشری، سوق داده است. بخشی از این پیش‌فرض‌ها، پیش‌فرض‌های دینی است که لاجرم علاوه بر تفاوت میان دستاوردهای علمی، منجر به نسبت‌های مختلفی شده است که ادیان و مکاتب دینی با علم برقرار می‌‌کنند. علاوه بر تمام براهینی که فیلسوفان علم یا علم‌شناسان مشهور بر این نظر آورده‌اند، تمام مطالبی هم که دانشمندان موثر بر شکل‌گیری علم مدرن، تقریباً از دورۀ رنسانس در کشورهای اروپایی از جمله ایتالیا، فرانسه، آلمان و انگلستان نوشته‌اند، موید تاریخی قبول این دیدگاه است. این دانشمندان از نیکولاس کوزایی تا گالیلئو گالیله تا کوپرنیک و کپلر و نیوتن، همگی در کنار کار علمی کوشیده‌اند تا نسبت و عمدتاً سازگاری علم جدید را که بیشتر تحت تاثیر ریاضیات شکل گرفته است، با مبانی الاهیاتی عمدتاً مسیحیت، نشان دهند. افزون بر متن اصلی کتاب‌های این دانشمندان بزرگ، تحلیل‌هایی که مورخان علم یا مورخان فلسفۀ علم ازجمله آرتور برت[۱]، ایان باربور[۲]، جان‌اف هات[۳] و بسیاری دیگر ارائه می‌کنند، همگی گویای وابستگی شدید ساینس و کار ساینتیفیک با پیش‌فرض‌های دینی این دانشمندان است. البته این پیوستگی در آغاز دورۀ رنسانس مثلاً در کارهای کوزانوس بیشتر دیده می‌شود اما با نزدیک شدن به عصر روشنگری کاهش می‌یابد. مهم‌ترین نظریۀ مشهور دربارۀ توضیح این وابستگی اولیه که در ادامه مثلاً در افرادی مانند لاپلاس کاهش یافته است، نظریۀ «دوگانگی کتاب مقدس و کتاب طبیعت» است. تعابیر گالیله به‌خوبی نشان می‌دهد که او در کنار اعتقاد به کتاب مقدس، بالاخص با تفسیر رایج کلیسای آن دوره، ترجیحی نسبی به پذیرش مطالب کتاب طبیعت داشته است. این ترجیح به تدریج افزایش می‌یابد تا آنجا که لاپلاس به بی‌نیازی از فرضیۀ خدا در توضیح علمی سازوکار عالَم، قائل می‌شود و این گویای غلبۀ کتاب طبیعت و به‌حاشیه رانده‌شدن دیدگاه‌های کتاب مقدس دربارۀ امور این عالم مخصوصاً در حیطۀ امور طبیعی است. علیرغم این تحولات، همان‌طور که ایان باربور در کتاب علم و دین نشان می‌دهد، ما در ادامه شاهد حضور مکاتب شبه‌دینی یا فلسفی نظیر پوزیتیویسم، اگزیستانسیالیسم، اومانیسم و نظایر آن‌ها هستیم که می‌کوشند تحولات علوم طبیعی را با دیگر عناصر معنایی حیات بشر توضیح دهند. البته بررسی این تحولات، خود به پژوهشی جامع‌ نیاز دارد و کار باربور نمونه‌ای از آن محسوب می‌شود اما همین تحولات از طرفی این ادعای پوزیتیویسم خام را رد می‌کند که معتقد است پیش‌فرض‌های دینی و اخلاقی عالِمان بر علم، حداقل در دورۀ اولیۀ آن تأثیری نداشته است و از طرف دیگر بیانگر الگویی در علم جدید است که مظفر اقبال از آن با عنوان الگوی دو نهادی[۴] یاد می‌کند. با این حال شکل‌گیری این الگو، عمدتاً در علم مدرن غربی دیده می‌شود و بخش قابل توجهی از آن وابسته به تفاسیری است که کلیسا از کتاب مقدس مسیحی ارائه داده و عمدتاً تحت تاثیر فلسفۀ مدرسی و ارسطویی و نیز الگوی طبیعی بطلمیوسی است.

وضعیت تحت سلطه

جنگ جهانی دوم به‌دلیل منازعۀ کشورهای اروپایی بر سر مستعمره‌های گذشته به اغلب کشورهای غیرغربی بسط و گسترش یافت. اما در دورۀ پس از جنگ نیز شاهد بسط و گسترش نظریات علمی جهان مدرنِ غربی به فرهنگ‌ها و تمدن‌های دیگر هستیم و به‌موازات این بسط و گسترش، این الگوی دو عنصری نیز در فرهنگ‌های دیگر تعمیم یافت. ما امروزه دیگر در سطح جهانی، مخصوصاً در حوزۀ علوم دانشگاهی کمتر اثری از علوم تمدن‌ها یا فرهنگ‌های غیرغربی از جمله هندی، چینی، قبایل آمریکای جنوبی، اسلامی و نظایر آن‌ها می‌بینیم. در واقع با فراگیر شدن پارادایم علم مدرن، پارادایم‌های دیگر فهم عالم ازجمله در حوزۀ طبیعیات که به شکل‌گیری علوم طبیعی منتهی می‌شده است، به‌شدت محدود شده و حتی عناصری مانند زبان‌های این اقوام نیز در حوزۀ فعالیت علمی به‌شدت تحت تاثیر زبان‌های اروپایی، بالاخص زبان انگلیسی‌ـ‌آمریکایی قرار گرفته است. امروزه کمتر علمی مخصوصاً در حوزۀ علوم طبیعی در سطح جهانی با بهره‌گیری از انباشته‌های علمی فرهنگ‌های غیرغربی تولید شده است یا با فرض انتشار به زبان‌های عربی، هندی، چینی، ژاپنی، روسی، فارسی و… معتبر شناخته شده و منشاء اثر بوده است. با این حال این سلطۀ عجیب فرهنگ مدرن غربی و زبان‌های اروپایی بر علم و تکنولوژی و تعریف آن در قالب نظریۀ ترقی، باعثِ شکل‌گیری این تصور شد که مسیر قطعی دیگر تمدن‌ها یا فرهنگ‌های علمی نیز قطعاً به سمت‌وسوی فرهنگ مدرن غربی خواهد بود و از این‌رو دست‌شستن از انباشته‌های عظیم تاریخی در حوزه‌های مختلف علمی در فرهنگ‌های مختلف، منجر به تسریع پیوستن آن فرهنگ‌ها به این فرهنگ ظاهراً پیشرفته و مسلط خواهد شد. روشن است که این یادداشت فرصت ندارد تا به چگونگی غلبۀ این شکل خاص از فعالیت علمی و چگونگی غلبۀ یک زبان خاص بر دیگر زبان‌ها و فرهنگ‌های علمی بپردازد اما بسط و گسترش و غلبۀ فرهنگی تام این دیدگاه، به تدریج باعث شده تا در میان فرهنگ‌ها و تمدن‌های غیرغربی این باور به‌وجود آید که الگوی دو نهادی و تضاد میان علم و دین، تضادی ریشه‌دار در همۀ تمدن‌ها و فرهنگ‌ها بوده است. به بیان دیگر سلطۀ عجیب و بدون قاعدۀ فرهنگ مدرن غربی بر فرهنگ‌های دیگر و تلاش آن برای فراموشی انباشته‌های تاریخی‌ـ‌علمی دیگر فرهنگ‌های غیر‌غربی، علاوه بر ایجاد گسست هویتی در این فرهنگ‌ها، باعث ایجاد این تلقی شده است که تضاد میان دو نهاد دین و علم که مختص فهم مدرن از علم است، اصلی بی‌چون‌وچرا در همۀ فرهنگ‌ها بوده و خواهد بود. این گسست هویتی شاید مهم‌ترین انگیزۀ نویسندگانی نظیر مظفر اقبال بوده تا با بررسی جایگاه علم، از جمله علوم طبیعی در تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی تصویری دیگر از رابطۀ دین (در اینجا اسلام) با علم و کار علمی ارائه دهند. 

جست‌وجو در تاریکی

الگوی دو نهادی در غرب که البته در ادامه منجر به کنار گذاشتن یا دست‌کم به‌حاشیه‌راندن نهاد دین در قیاس با نهاد علم شد، با ارائۀ تصویری یک‌جانبه از دستاوردهای علم مدرن به فرهنگ‌های غیر غربی، امروزه تقریباً دربارۀ همۀ فرهنگ‌های دینی به‌کار گرفته می‌شود. این در حالی‌ است که دست‌کم در فرهنگ اسلامی، ما از اساس چنین تضادی را شاهد نبوده‌ایم. هرچند به‌دلیل گسست فوق‌الذکر که حدوداً با افول فعالیت علمی مسلمانان آغاز شد و حداقل چهار سده غلبه داشته است، ضعف شدیدی نسبت به نگارش تاریخ فعالیت علمی در کشورهای متاثر از آموزه‌های اسلامی وجود دارد و این حوزه، شبیه شبی تاریک شده است اما دست‌کم مطابق با پژوهش مظفر اقبال، همین تواریخ مختصر نیز نشان می‌دهد که چنین تضادی چندان مسئله‌ساز نبوده که منجر به ایجاد تغییرات بنیادین در الاهیات اسلامی شود نظیر آنچه در جریان نهضت اصلاح دینی یا شکل‌گیری نظریات تجربۀ دینی در افرادی نظیر شلایر ماخر شد. در این تواریخ کمتر موردی دیده می‌شود که پرداختن به علم، به کنار گذاشتن فرضیۀ خداوند در تاثیرگذاری در این عالم منتهی شود.

مظفر اقبال در تلاش‌های یکی دو دهۀ گذشته‌اش، با ارجاع به آثار مهم‌ترین دانشمندان علوم طبیعی، بالاخص از قرن شانزده و هفده میلادی و نیز مورخان قرن بیستمی آن‌ها کوشیده است تا نشان دهد که اولاً تصور طبیعت به‌عنوان موضوع علوم طبیعی به‌مثابه موجودی خودباشنده[۵] و ثانیاً تفاسیر خاص از کتاب مقدس مسیحیان، مهم‌ترین عوامل شکل‌گیری این الگو شده است. اما در کنار این تلاش، او کوشیده تا با پژوهشی در منابع علمی به‌جای مانده از دانشمندان مسلمان که عمدتاً در قرون هشتم تا شانزدهم میلادی (حدوداً دوم تا دهم هجری) مخصوصاً در حوزۀ علوم طبیعی گستردگی بیشتری داشته‌اند، اولاً حضور فعالیت علمی گسترده در فرهنگ اسلامی و عدم تضاد آن با آموزه‌های اسلامی را نشان دهد و ثانیاً به تاثیر گستردۀ این دستاوردها بر فعالیت علمیِ آن دانشمندان غربی اشاره کند که در سده‌های دوازدهم میلادی به بعد در اثر نهضت ترجمه با آثار علمی مسلمان‌ها آشنا شدند. 

هستۀ مرکزی اسلامی و تعامل با فرهنگ‌های دیگر

مهم‌ترین نکته‌ای که در آثار مظفر اقبال در این حوزه دیده می‌شود، از جمله در اسلام و علم (۲۰۱۲)، مواجهه‌های سرنوشت‌ساز: اسلام، مسلمانان و غرب (۲۰۰۸) و شکل‌گیری علم اسلامی (۲۰۰۹)[۶] و برخی آثار دیگر، تلاش او بر آغاز جریانی از تاریخ‌نگاری علم در جهان اسلام با تکیه بر شواهد عینی است. او در این شواهد عینی، به‌هیچ‌وجه منکر تعامل علمی مسلمان‌ها در سده‌های گذشته با فرهنگ‌های دیگر نظیر فرهنگ یونانی، مصری، ایرانی، اروپایی، هندی، چینی و نظایر آن‌ها نیست، بلکه معتقد است یک هستۀ مرکزی در فرهنگ اسلامی وجود داشته است که دانشمندان بزرگ مسلمان با تکیه بر فهم عمیق از آن، به نقد و تصرف در علوم منتقل‌شده از فرهنگ‌های دیگر اقدام می‌کرده‌اند. این هستۀ مرکزی همان قرآن و سنت و دانش‌های توضیح‌دهندۀ آن‌هاست که در حوزۀ علوم طبیعی، به شکل‌گیری تصور الهی از طبیعت یا تلقی طبیعت به‌عنوان آیه‌ای الهی منجر شده است.[۷] این تصور از طبیعت هم در آثار دانشمندان مسلمان علوم طبیعی و هم در آیات سوره‌های قرآنی نظیر نور (۴۱)، احزاب (۶۲)، الرحمن (۱۳) و… به‌روشنی بیان شده است و دقیقاً همان وجه ممیزۀ فعالیت علمی در جهان اسلام و جهان مدرن غربی است که عمدتاً با تکیه بر تلقی طبیعت به‌عنوان موجودی خودباشنده شکل گرفته است. 

بررسی یک نمونه: مواجهه با علوم یونانی در جهان اسلام

در میان مواجهۀ مسلمان‌ها با علوم و فرهنگ‌های دیگر، مواجهۀ آن‌ها با علوم یونانی، بالاخص متافیزیک، وجهی برجسته داشته است. یکی از برجستگی‌ها و نکته‌سنجی‌های مظفر اقبال در روایت تاریخی‌اش از علم‌ورزی تمدن اسلامی گذشته، توجه به زندگی‌نامه‌ها، توضیحات شخصی و روندهای اجتماعی است که منجر به ظهور دستاوردهای علمی مسلمین شده است. او با اشاره به بخشی از زندگی‌نامۀ خودنوشت ابن‌سینا دربارۀ مطالعۀ کتاب متافیزیک ارسطو به‌خوبی نشان می‌دهد[۸] که ساختار آموزشی و تربیت علمی جهان اسلام در ادوار پررونق و قدرتمند خود، به‌گونه‌ای بود که افراد مستعد، ابتدا به کسب علوم دینی و آموختن قرآن و سنت و علوم مقدماتی فهم آن‌ها می‌پرداختند و پس از آن، با آشنایی و تعامل در علوم و فنون رسیده از فرهنگ‌های دیگر اقدام به اجتهاد می‌کردند. ما در گذشته پیوسته با دانشمندانی در حوزه‌های متافیزیک، پزشکی، مهندسی، شیمی، نجوم و نظایر آن‌ها روبه‌رو بوده‌ایم که قبل از آن، به‌عنوان مجتهدان دینی شناخته می‌شدند. هرچند این روند در اوایل دورۀ رنسانس در غرب نیز رایج بوده و بعداً دگرگون شده است، اما در جهان اسلام، آن‌هم در ادوار اوج فعالیت علمی، شکل مسلط و غالب فعالیت علمی شناخته می‌شده است. در این ادوار، اجتهاد علمی این علمای دینی در علوم و فنون جدید، در واقع به‌معنای تعیین «نسبت» این علوم با آموزه‌های اسلامی بوده است؛ نسبتی که به‌عنوان مثال برای ابن‌سینا نه با چهل‌بار خواندن کتاب متافیزیک ارسطو بلکه پس از آشنایی با کتاب اغراض مابعدالطبیعۀ ارسطو از ابونصر فارابی آشکار شد. 

چهارچوب تحلیلی مواجهه با تاریخ علم مسلمانان

مثال فوق‌الذکر در کنار مثال‌های متعدد دیگری که مظفر اقبال به آن‌ها در حوزه‌های مختلف ریاضیات، فیزیک، شیمی، طب و نظایر آن‌ها با استناد به آرای مشابهی در افرادی مانند ابن‌هیثم، خوارزمی، ابن‌شاطر و بسیاری دیگر از دانشمندان مسلمان اشاره می‌کند، همگی بیانگر چارچوب تحلیلی و روش مظفر اقبال در تحلیل تاریخ فعالیت علمی مسلمان‌ها در اعصار گذشته است. به این معنا همان‌طور که خودِ او در مقدمۀ کتاب شکل‌گیری علم اسلامی با اشاره به پژوهش ایان باربور[۹] می‌گوید، فعالیت علمی دانشمندان غربی از قرن شانزده و هفده، متکی بر الگوی دو نهادی یا تمایز کتاب مقدس و کتاب طبیعت بوده است، اما روش یا چارچوب تحلیلیِ پژوهش در تاریخ علوم گذشتۀ مسلمین، تابعی از تلقی و پیش‌فرض‌های دانشمندان مسلمان از فعالیت علمی است. این فعالیت در نظر دانشمندان مسلمان، به دلیل آموزه‌های خاص قرآن و سنت، نه تنها تعارضی با اسلام نداشته است، بلکه خود این آموزه‌ها مشوق و مهیج و راهنمای فعالیت علمی بوده‌اند. در واقع همان‌طور که نظام آموزشی گذشتۀ تمدن اسلامی، مخصوصاً در ادوار پررونق و پرشکوه خود نشان می‌دهد، فراگیری کتاب و سنت و علوم مربوط به آن‌ها مرحلۀ مقدماتی و ضروری کسب علوم و فنون دیگر بوده است. هم محتوای علوم تولیدشده توسط مسلمین و هم ساختارهای عینی تمدن اسلامیِ گذشته از جمله ساختارهای آموزشی، گویای آن است که فرآیند تولید علم، به تعیین نسبت علوم و فنون فرهنگ‌های دیگر با آموزه‌های کتاب و سنت، معطوف بوده است. توجه به این نسبت که بعضاً در زندگی‌نامه‌ها یا نامه‌های علمی دانشمندانی نظیر ابن‌سینا یا غیاث‌الدین جمشید کاشانی دیده می‌شود و مظفر اقبال تاکید زیادی بر آن‌ها دارد، مهم‌ترین نکتۀ روشی است که مظفر اقبال در تحلیل تاریخ فعالیت علمی دانشمندان مسلمان بر آن تاکید دارد. این تعیین نسبت با توجه به مضامین بلند و دقیق قرآن و سنت، کمتر منتهی به تعارض می‌شده و البته این مسئله هیچ‌گاه به‌معنای افول علم یا تضعیف تمدن و فرهنگ اسلامی نبوده است. از قضا هرگاه در توجه به این مقوله دقت بیشتری شده است، تمدن و فرهنگ اسلامی نیز ادوار با شکوه خود را گذرانده است. 

جمع‌بندی

تاریخ‌نگاری‌هایی از جنسِ کارهای مظفر اقبال، بی‌شک، مخصوصاً از منظر ظرایف و دقایق علمی، بدون عیب و اشکال نیستند اما با توجه به برهوتی که در این زمینه، دست‌کم در مقایسه با جهان غربی در جهان مسلمانان وجود دارد، بی‌شک به‌عنوان نقطۀ آغاز امیدبخشی قلمداد می‌شود. از سوی دیگر اتخاذ یک موضع روشی خاص و متناسب با فرهنگ اسلامی که هم تناسب زیادی با واقعیت‌های عینی گذشتۀ تمدن اسلامی دارد و از درونِ شواهد عینی آثار دانشمندان مسلمان برخاسته است و هم توسط آیات قرآن و آموزه‌های سنت اسلامی تایید می‌شود، بیانگر بدیع‌بودن این تحلیل‌ها در قیاس با تحلیل‌های مستشرقان از فعالیت علمی گذشتۀ مسلمانان است. همان‌طور که مظفر اقبال نیز اشاره کرده، آثار مستشرقان در توضیح و تشریح تاریخ فعالیت علمی مسلمین، یا با تکیه بر الگوی دو نهادی و نگاه خاص علم مدرن به نسبت علم و دین نوشته شده‌اند یا تمامی تلاش‌های دانشمندان مسلمان را نادیده گرفته و تمدن با شکوه اسلامی را در ادوار مختلفش، به‌عنوان صندوق ذخیرۀ علوم دیگر تمدن‌ها معرفی کرده‌اند. اما این تحلیل‌ها دقیقاً به‌دلیل بی‌توجهی نسبت به این چهارچوب تحلیلی و درک نادرستی از اسلام که بی‌شک آثار افرادی نظیر گلدزیهر در شکل‌گیری آن تاثیر داشته است، قدرت تحلیل و دیدن تلاش سترگ مسلمان‌ها در تولید علم را نداشته‌اند. آثار مظفر اقبال را نمی‌توان تاریخ علم مسلمین به‌معنای عمیق آن دانست؛ زیرا علاوه بر اختصار، بعضاً گرفتار بی‌دقتی‌های علمی است اما دست‌کم به‌دلیل اقتضائات تاریخی جهان اسلام در قیاس با الگوی مسلط علم مدرنِ غربی بر کشورهای اسلامی و ازجمله ایران، غنیمتی ارزشمند است که هم دریچه‌ای را برای پژوهش‌های دقیق‌تر و گسترده‌تر در این حوزه می‌گشاید و توجه به انباشت عظیم و بکر دانشمندان مسلمان در اعصار گذشته را باز می‌نماید و هم همان‌طور که او در فصول پایانی کتاب شکل‌گیری علم اسلامی اشاره می‌کند، کلیدهای راه‌گشایی برای برون‌رفتن از سلطۀ علم مدرن غربی و رواج تقلید از آن خواهد بود و در عوَض، تعیین «نسبتی» جدید میان آموزه‌های اسلامی و علوم مدرن غربی را پیش روی ما قرار می‌دهد.

پاورقی

[۱] . نک: ادوین آرتور برت، مبادی‌ مابعدالطبیعیِ علوم نوین، ترجمۀ عبدالکریم سروش (تهران: علمی و فرهنگی، ۱۳۶۹).

[۲] . نک: ایان باربور، علم و دین، ترجمۀ بهاءالدین خرمشاهی (تهران: مرکز نشر دانشگاهی، ۱۳۸۸).

[۳] . نک: جان‌اف هات، علم و دین از تعارض تا گفت‌وگو، ترجمۀ بتول نجفی (قم: کتاب طه، ۱۳۹۴).

[۴]. Tow-entity model

[۵]. Self-subsisting

[۶] . نک: مظفر اقبال، شکل‌گیری علم اسلامی، ترجمۀ محمدرضا قائمی‌نیک (تهران: ترجمان علوم انسانی، ۱۳۹۴).

[۷] . اقبال، شکل‌گیری علم اسلامی، ص۴۶٫

[۸] . همان، ص۱۶۳٫

[۹] . باربور، علم و دین.

منابع

  1. اقبال، مظفر. (۱۳۹۴). شکل‌گیری علم اسلامی. ترجمۀ محمدرضا قائمی‌نیک. تهران: انتشارات ترجمان علوم انسانی.
  2. باربور، ایان. (۱۳۸۸). علم و دین. ترجمۀ بهاءالدین خرمشاهی. تهران: مرکز نشر دانشگاهی.
  3. برت، ادوین آرتور. (۱۳۶۹). مبادی‌ مابعدالطبیعیِ علوم نوین. ترجمۀ عبدالکریم سروش. تهران: انتشارات علمی و فرهنگی.
  4. هات، جان اف. (۱۳۹۴). علم و دین از تعارض تا گفت‌وگو. ترجمۀ بتول نجفی. قم: کتاب طه.

در این‌باره ببینید: پرسش از دین‌باری علم