دکتر امیرمحمد گمینی

آیا در تاریخ تمدن اسلامی با جدال علم و دین مواجه‌ایم؟

در تمدن اسلامی جدالی جدی بین علم و دین وجود نداشته است و در جایی نمی‌بینیم که واقعا اختلاف عمیقی بین علم و دین باشد. البته بسیاری از متکلمان به‌خاطر مخالفتی که با فلسفه داشته‌اند و اینکه علوم همراه با فلسفه از یونان آمده بودند و علوم در جاهایی با فلسفه پیوند داشتند در نتیجه با علم هم مخالفت‌هایی کرده‌اند. ظاهرا دانشمندانی چون خواجه‌نصیرالدین طوسی، برخلاف بعضی علمای امروز، می‌دانستند که تطبیق نظریات علمی با آیات و روایات، هم به ضرر دین و هم به ضرر علم است. این کاری نبوده است که در تمدن اسلامی رایج باشد. دکتر امیرمحمد گمینی، استادیار پژوهشکدۀ تاریخ علم دانشگاه تهران، در این مقاله به بیان دیدگاه خود درباره رابطه علم و دین در تاریخ تمدن اسلامی پرداخته است.

پیشینۀ تعارض بین علم و دین در یونان باستان
منظور از دین در یونان باستان، پرستش خدایان اساطیری یونان است. پرستش این خدایان با فلسفۀ یونان در تعارض بود. فیلسوفان پیش‌سقراطی و بعدتر سقراط و افلاطون سعی می‌کردند با بسیاری از سنت‌های اسطوره‌ای مقابله کنند. سقراط هم به‌بهانه مخالفت با همین عقاید سنتی بود که در نهایت کشته شد.
در زمان بقراط نیز یونانیان معتقد بودند که بیماری به‌خاطر حلول ارواح و اجنۀ درون بدن انسان اتفاق می‌افتد و برای درمان بیماری‌ها روش‌های مختلفی مطرح می‌کردند مانند استفاده از اوراد و جن‌گیری و… اما بقراط معتقد بود که بیماری یک اتفاق طبیعی در بدن انسان است و به‌علت بر هم خوردن تعادل طبیعی اخلاط چهارگانه رخ می‌دهد.[۱]
در آن نگاه اساطیری، روش‌های مختلفی برای درمان بیماری وجود داشته است. بعضی از این روش‌ها نیز واقعاً اثرگذار بوده‌اند. مثلاً از جوشاندۀ یک سری گیاهان استفاده می‌کردند. این روش‌ها را از طریق تجربی کشف کرده بودند. اما برخی از روش‌ها هم مانند خواندن وِردها و… بوده که تأثیری نداشته است. در این روش‌ها از خرافات و اعتقادات خاص دینی‌شان متاثر بوده‌اند.
نگاه سنت‌شکنانۀ بقراط ادامه پیدا می‌کند و بعد از آن، دو رویکرد مختلف دربارۀ بیماری وجود داشت. یک نگاه، بیماری را اتفاق طبیعی در بدن می‌دانست و نگاه دیگر، آن را اتفاقی فراطبیعی در نظر می‌گرفت که به‌وسیلۀ موجوداتی با نیت‌های خاص رخ می‌دهد.

رابطۀ علم و دین در تمدن اسلامی
این موضوع پس از اسلام نیز مشکلاتی ایجاد کرد. بعضی می‌گفتند که بیماری فقط دست خدا است و بعضی دیگر عوامل طبیعی را تعیین‌کننده می‌دانستند. شاید بتوان این مسئله را از معدود مباحث تعارض میان علم و دین در تمدن اسلامی دانست ولی چون علم طب از جمله مواردی بود که پیامبر آن را به صراحت رد نکرده بود و حتی احادیثی در «حفظ الصحه» یا درمان بیماری با بعضی داروهای گیاهی رسیده است، در نتیجه دخالت عوامل طبیعی در ایجاد بیماری‌ها خیلی زود پذیرفته شد. این مسئله این‌گونه حل شد که فرض کردند خداوند در عرض بقیه علل نیست بلکه در طول علل قرار دارد. یعنی خداوند از علل استفاده می‌کند برای اینکه اتفاق‌ها در جهان بیفتند. پس بیماری یک اتفاق طبیعی است که به خواست خداوند رخ می‌دهد. البته بسیاری از متکلمان به‌ویژه اشعریان، به‌شدت با مفهوم «طبایع» مخالف بودند. مفهوم طبع فقط در پزشکی مطرح نبود، بلکه در مقدمات علوم دیگری چون نجوم نیز از مفهوم طبایع استفاده می‌شد. مثلاً از مقدمات علم هیئت آن بود که افلاک طبعاً به دور خود می‌گردند و امکان شکسته شدن در آن‌ها نیست. بسیاری از متکلمان با این سخنان، به‌شدت مخالف بودند و آن‌ها را نشانۀ گمراهی می‌دانستند. زیرا معتقد بودند که تمام افعال جهان از سوی خداوند خلق می‌شود و نه اینکه طبایعی به‌طور جداگانه مسئول این افعال باشند.
با وجود این نباید فراموش کرد که مفهوم طبع نیز از جمله مقدمات مابعدالطبیعی علوم بودند، نه از خود آن‌ها. در واقع جنبه‌های وجودی و فلسفی طبایع از موضوعات علم نجوم یا مکانیک یا حتی پزشکی نبود. آن‌ها طبایع را فرض می‌کردند و از آن‌ها برای توضیح پدیده‌ها استفاده می‌کردند.
ولی بسیاری از فلاسفه و حتی متکلمان، مخصوصاً معتزلیان و شیعیان، نوعی تعادل به‌وجود آوردند با این مضمون که در اتفاق‌هایی که روی می‌دهد هم خداوند و هم طبیعت هم‌زمان نقش دارند. بعضی فلاسفه تا جایی پیش رفتند که معتقد بودند معجزات هم یک اتفاق طبیعی است که چون پیامبران به قوانین طبیعی آن‌ها اطلاع دارند از آن قوانین استفاده می‌کنند و معجزه روی می‌دهد. گروه دیگر از فلاسفه و متکلمان معتقد بودند که اراده خداوند باعث معجزه می‌شود. بنابراین تنها موارد تعارض میان علم و دین، بیشتر تعارض میان فلسفۀ طبیعی و دین بود. فلسفۀ ارسطو برای هر چیزی علتی قائل بود و این حرف به عقیدۀ بعضی متکلمان در تعارض با عقاید دینی دانسته می‌شد. می‌دانیم که متکلمان اشعری بسیار به فلسفۀ ارسطویی حمله می‌کردند ولی این حمله‌ها معمولاً به علم نبود. همین امروز هم بخشی از تعارضاتی که به اسم تعارض میان علم و دین مطرح می‌شود در واقع تعارض میان متافیزیک علم و دین است.
در تمدن اسلامی جدالی جدی بین علم و دین وجود نداشته است و در جایی نمی‌بینیم که واقعا اختلاف عمیقی بین علم و دین باشد. کسانی بوده‌اند که به‌خاطر مخالفتی که با فلسفه داشته‌اند و اینکه علوم همراه با فلسفه از یونان آمده بودند و علوم در جاهایی با فلسفه پیوند داشتند در نتیجه با علم هم مخالفت‌هایی می‌شد.
اما غزالی هم که رهبر دشمنان فلسفه محسوب می‌شود، در بعضی از کتاب‌های خود می‌گوید که علومی مانند نجوم ربطی به دین ندارد. اینکه چه زمانی و چگونه کسوف و خسوف روی می‌دهد نه ضد دین است و نه موافق دین.[۲] وی معتقد بود این‌ها با هم اختلاف و تعارضی ندارند. اما  معتقد بود که «از علوم ریاضی ممکن است دو خطر پدید آید. یکی از آن دو خطر … آن است که چون کسی به آموختن آن پردازد و به دقایق آن و استحکام مسائل و دلایل آن وقوف یابد، حُسن عقیده‌ای دربارۀ فلاسفه پیدا خواهد کرد و چنین می‌پندارد که تمام علوم و مسائل فلسفی چون علم ریاضی روشن و براهین آن بدون وجه، محکم و اطمینان نگرانی غزالی از علوم غربی و غرب‌زدگی دانشمندان مسلمان در این عبارات روشن است. در واقع جریان ضدعقل همیشه به اسم غرب‌زدگی در برابر علوم نیز موضع گرفته است. مثلا همین امروز حتی در کشور خودمان کسانی به اسم مبارزه با غرب‌زدگی به‌دنبال اسلامی‌سازی علوم هستند.
اما به‌هرحال دانشمندان اسلامی مانند ابوریحان‌ها و خواجه‌نصیرها عموماً انسان‌هایی دین‌دار و حتی برخی از آن‌ها عالم دینی بودند. هرچه از اوایل تمدن اسلامی جلوتر می‌آییم تعداد دانشمندانی که عالم دینی هم هستند بیشتر می‌شوند. نتیجه اینکه مخالفت با علوم به اسم مخالفت با فلسفه در تمدن اسلامی رایج بوده است و این ضربۀ محکمی به جریان فعالیت علمی در تمدن اسلامی وارد می‌کرده است ولی این به‌معنای تعارض مستقیم علم و دین مانند تعارض زمان گالیله نیست.

نگاهی به تحلیل اندیشمندان معاصر
سنت‌گراهایی مثل مظفر اقبال و حسین نصر نیز با این عقیده موافق‌اند که میان علم و دین در تمدن اسلامی تعارض جدی وجود نداشته است. ولی در یافتن علت آن دچار اشتباه عمیقی شده‌اند. آن‌ها گمان می‌کنند علومی چون نجوم و ریاضیات و نورشناسی برگرفته از متون دینی و عقاید اسلامی بودند، به‌همین دلیل تعارضی نداشتند.[۴] درحالی‌که می‌دانیم دانشمندان تمدن اسلامی در این علوم کاملاً پیرو دانشمندان یونانی بودند و آن‌ها نه تنها مسلمان نبودند، بلکه به هیچ‌کدام از ادیان ابراهیمی نیز اعتقاد نداشتند. بنابراین چطور می‌شود که این علوم برگرفته از عقاید دینی باشد؟ از طرف دیگر وقتی در متون علمی دانشمندان اسلامی نگاه می‌کنیم هیچ نشانه‌ای نمی‌بینیم از اینکه این علوم را از عقاید دینی گرفته باشند. منابع این دانشمندان برای این علوم، تجربه و عقل بوده است.
شاید علت اصلی اینکه در تمدن اسلامی تعارضی میان متون دینی و علم نمی‌بینیم، آن است که بیشتر دانشمندان اسلامی، خودشان عالم دینی بودند و می‌فهمیدند که روش علوم با روش درک عقاید دینی متفاوت است. ایشان معمولاً به‌دنبال این نبودند که عبارات قرآن و روایات اسلامی را به‌صورت تحت‌اللفظی معنا کنند.

جایگاه کسانی مانند زکریای رازی در این تحلیل
رازی از جمله دانشمندانی است که دین و نبوت را قبول نداشته است اما وجود خدا یعنی خدای مطرح‌شده در فلسفه را قبول داشته است. اما این عقاید و گرایش‌های غیردینی و غیراسلامی را از علم نگرفته بود و براساس استدلال‌های خود به این نتیجه رسیده بود لذا چنین چیزی تعارض علم و دین محسوب نمی‌شود.

جمع‌بندی تعارض علم و دین در جهان اسلام
در تمدن اسلامی جایی را سراغ نداریم که علم و دین در تعارض مستقیم باشند. البته اختلافات جزئی وجود داشته است. مثلاً درباره معراج پیامبر برخی می‌گفتند که اگر معراج، جسمانی باشد با وجود افلاک صُلب چنین چیزی امکان ندارد. به معراج روحانی قائل شدند. اما با ماجرایی مثل ماجرای گالیله در تمدن اسلامی بر سر مباحث علمی و طبیعی مواجه نبوده‌ایم. البته افراد بسیاری داریم که به‌خاطر عقاید فلسفی تکفیر یا کشته شدند اما کسی به‌خاطر عقاید و نظریات علمی مجازات نشد. حتی درباره احادیثی که در ظاهر به دور از نظریات علمی رایج بوده‌اند، متفکران اهل دین به‌طور جدی این احادیث را در تعارض با علم نمی‌دانستند. مثلاً خواجه نصیر که الهی‌دان هم بوده است با رصد به نتایجی برخلاف روایات اسلامی می‌رسید اما هیچ اشاره‌ای به این احادیث نمی‌کند. مثلا بعضی احادیث می‌گوید قطر خورشید ۸۰ فرسخ در ۸۰ فرسخ است درحالی‌که نصیرالدین طوسی در کتاب التذکره فی الهیئه قطر خورشید را براساس رصد خورشیدگرفتگی ۲۵۴۵٫۵ فرسخ محاسبه می‌کند و هیچ نمی‌گوید که چرا این مقدار با مقدار مذکور در این حدیث مطابق نیست.[۵]
ظاهرا دانشمندانی چون خواجه‌نصیر، برخلاف بعضی علمای امروز، می‌دانستند که تطبیق نظریات علمی با آیات و روایات، هم به ضرر دین و هم به ضرر علم است. این کاری نبود که در تمدن اسلامی رایج باشد. مثلا اگر در قرآن گفته شده «فانظروا … الی الارض کیف سطحت»[۶] کسی این‌طور برداشت نمی‌کرد که قرآن زمین را مسطح می‌داند. یا اگر قرآن از افلاک و زمین‌های هفتگانه سخن می‌گفت، کسی نمی‌گفت که این با نجوم بطلمیوسی که به ۹ فلک قائل است در تعارض است. زیرا علم و دین را از هم جدا می‌دانستند.
امروزه بعضی‌ها دربارۀ آیۀ «والجبال اوتادا»[۷]، براساس علم زمین‌شناسی استدلال می‌کنند که بخشی از این کوه‌ها صفحاتی‌اند که درون زمین ادامه دارند. در نتیجه کوه‌ها مانند میخ‌هایی زمین را از حرکت  و زلزله نگه داشته‌اند. اما واقعیت برعکس است به‌خاطر اینکه زلزله‌ها معمولاً در نواحی کوهستانی اتفاق می‌افتند. این کوه‌ها چین‌خوردگی‌های لایه درونی زمین‌اند که روی هم حرکت می‌کنند و زلزله ایجاد می‌شود. بنابراین تطبیق آیات قرآن با علم روز کار عبثی است. دانشمندان قدیم اسلامی چنین نمی‌کردند ولی امروزه این کارها باب شده است.
یک روش فهم متون دینی این است که بگوییم متون دینی قرار نیست درباره طبیعت به ما اطلاعاتی بدهند، بلکه متونی هستند برای هدایت بشر. گالیله نیز در جمله مشهور خود می‌گوید: «روح‌القدس آمده تا به ما بگوید چگونه به آسمان‌ها برویم نه اینکه آسمان‌ها چگونه می‌روند (حرکت می‌کنند).» این جمله به‌عنوان تز جدایی علم و دین مطرح می‌شود.
درباره رابطه بین علم و دین چند عقیده وجود دارد. گروهی معتقد به تضادند. گروهی معتقد به هماهنگی‌اند. گروه دیگری نیز معتقد به جدایی‌اند. کسانی که معتقد به هماهنگی یا تضادند مخالف جدایی هستند چون به نظر آن‌ها به‌دلیل وجود آیاتی درباره طبیعت می‌توان گفت که دین راجع به طبیعت صحبت کرده است.
کسانی که موافق هماهنگی‌اند تفاسیری را مانند آنچه ذکر کردیم بیان می‌کنند و گروهی که معتقد به تضادند با استفاده از نتایج علمی امروزی نشان می‌دهند که این آیات اشتباه هستند. گروه اول به محتوا اشاره دارند و گروه دوم به ظاهر. بحث هماهنگی یا تضاد از زمان گالیله مطرح شد. در واقع در تمدن اسلامی زیاد دنبال وجود تضاد یا هماهنگی بین علم و دین نبودند و به‌نظر می رسد بیشتر به جدایی اعتقاد داشتند چون اشاره‌ای به موضوع هماهنگی و تضاد نکرده‌اند.
البته برخی افراد احادیث مربوط به طبیعت را طبقه‌بندی کرده و سعی می‌کردند رفع تعارض کنند. علامه مجلسی در بحارالانوار در قسمت «السماء و العالم» این احادیث را به‌صورت طبقه‌بندی‌شده ذکر کرده است. در جاهایی که به نظرش می‌رسید این احادیث با نجوم زمان خود سازگار نیست سعی کرده است تا یک هماهنگی ایجاد کند. مثلا اگر در حدیث علت کسوف و خسوف افتادن خورشید و ماه در دریایی فرای گنبد آسمان ذکر شده است، مجلسی تلاش کرده نشان دهد منظور از این دریا همان سایۀ ماه است.
پس از ورود علم جدید به سرزمین‌های اسلامی، مسلمانان با این مسئله روبه‌رو شدند که آیا علوم جدید با آیات و روایات همخوانی دارد یا خیر. افرادی مانند هبهالدین شهرستانی، مشابه علامه مجلسی، به‌دنبال این بودند که نشان دهند این اندیشه‌ها با آیات و روایات سازگار است. از طرفی گروهی مانند شیخیه بههمین اتفاقات در مسیحیت هم افتاده است و امثال این مسائل تا به امروز ادامه دارد.

رابطه علم و دین در نظر فیلسوفان قرن بیستم
در قرن بیستم حوزۀ جدیدی در فلسفه به وجود آمد به‌نام فلسفۀ دین که یکی از بخش‌های آن علم و دین است. در این بخش نیز مثل قبل سه گروه وجود داشته‌اند که درباره سه ایده هماهنگی، ناهماهنگی و جدایی مباحثی مطرح می‌کرده‌اند.
در این زمینه من همیشه مثالی می‌زنم دربارۀ یک مادۀ فرضی به‌نام «اسید کلی». اسید کلی ماده‌ای است که همه‌چیز را حل می‌کند و اگر همه‌چیز را حل می‌کند پس ظرفی وجود ندارد که این اسید را درون آن بریزیم. هر نظریه‌ای که به اسید کلی تبدیل شود، بسیار خطرناک است. زیرا این بشر است که درباره علم و دین یک چیزهایی را بر دیگری برتری می‌دهد. علم یا دین هیچ‌کدام نباید به اسید کلی تبدیل شوند؛ یعنی نباید تمام جنبه‌های حیات بشر را پوشش دهند. علم جنبه‌ای از حیات فکری بشر است و دین جنبه‌ای از حیات معنوی او. اگر یکی به اسید کلی تبدیل شود، همه‌چیز انسان را می‌خورد و انسان را ازخودبیگانه می‌کند.
هم علم و هم مباحث دینی مانند احکام و قوانینی که در کتب کلامی وجود دارند، حاصل فکر بشری است. یکی از آن‌ها نمی‌تواند بالاتر و برتر از دیگری باشد. دعوای علم و دین دعوای خدا و بشر نبوده است بلکه دعوای بشر با بشر است. هر دو گروه عالمان دینی و دانشمندان با توجه به برداشت‌های خود نظراتی داده‌اند.[۸]

در انتها لازم می‌دانم اضافه کنم که آنچه در اینجا گفته شد تنها دورنمایی از مباحث بود که در بدو امر به ذهنم رسیده است و نیاز به پژوهش و تحقیقات بسیار دقیق‌تر و موشکافانه‌‌تری است تا عمق اختلاف‌نظرها و دیدگاه‌های مختلف در تمدن اسلامی را روشن کند و نباید به‌همین خلاصۀ سطحی اکتفا کرد.

پی‌نوشت:

[۱] . بقراط، دربارۀ بیماری‌ مقدس:

Hippocrates, On the Sacred Disease, Translated by Francis Adams  – http://classics.mit.edu/Hippocrates/sacred.html

[۲] . غزالی، اعترافات غزالی: ترجمۀ المنقذ من الضلال، ترجمۀ زین الدین کیانی‌نژاد، ۱۹۵۹: ص ۵۱

[۳] همان، ص ۴۹٫

[۴] . مثلاً بنگرید به کتاب شکل‌گیری علم اسلامی، نوشتۀ مظفر اقبال

[۵] طوسی، نصیرالدین. (۱۹۹۳)، التذکره فی علم الهیئه، تصحیح: جمیل رجب، نیویورک، سپرینگر، ص ۳۱۳٫

[۶] . سورۀ غاشیه آیۀ ۲۰

[۷] . سورۀ نبأ آیۀ ۷

[۸]. با نظر به اینکه محتوای کلی این متن پیش از این در خبرگزاری مهر در قالب مصاحبه منتشر شده بود از خانم زینب سیار به‌خاطر تنظیم اولیۀ این متن تشکر می‌کنم.